۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

فمنیسم و عمه‌هایم

زنان خانواده پدری بیشتر عمرشان را در شهرستان نسبتا کوچکی در نزدیکی اصفهان سپری کرده‌اند،  همان جا درس خوانده‌اند  و کار کرده‌اند همان‌جا هم ازدواج کرده و بچه‌دار شده‌اند و هنوز هم همان جا زندگی می‌کنند. منظورم البته بیشتر مادر بزرگ و عمه‌‌هایم است آدم‌هایی که بیشتر در طول سال‌‌ها و مسافرت‌های کوتاه مدت  باهاشان وقت گذرانده‌ام و شناختم‌شان. با توجه به محیط بسته و محدود شهرستان عمه‌هایم آدم‌های تحصیلکرده‌ای هستند. عمه کوچیکه دو لیسانس دارد و سمت مهمی در سازمانی بزرگ در اصفهان دارد، با راننده رفت و آمد می‌کند و تازگی‌ها برای خودش مغازه فروش محصولات ارگانیک راه انداخته است و برای مردهای فامیل کارآفرینی کرده است. تا حالا چند بار برای نامزدی شورای شهر ثبت نام کرده و پسرهای فامیل را موظف به تهیه و پخش کردن تبلیغات در سطح شهر کرده است.  با آنکه خواستگار زیاد داشته ولی  هنوز ازدواج نکرده و با مادر بزرگم زندگی می‌کند. اهل مسافرت و ورزش است و فکر کنم اگر رزومه کاری و فعالیت‌اش را ببینم یک لیست متنوع از کارهایی است که شاید برای دختری مجرد در یک شهرستان کوچک «عیب» باشد. با این‌که کوچکترین بچه خانواده است تمامی خواهرها و برادرها از او «حساب» می‌برند یا حداقل این چیزی است که در عمل می‌بینیم. پدر من که بزرگترین پسر است برای خیلی کارها اول باید با عمه کوچیکه مشورت کند.

از آن طرف عمه بزرگ که بازنشسته آموزش و پرورش است همیشه زنی شناخته شده که هیچ کاری در خانه نمی‌کند و  شوهر «بیچاره» و حرف گوش‌کنی دارد که جرات نه گفتن ندارد. من با این که بچه بودم یادم است که در مهمانی‌ها هیچوقت عمه کهنه بچه عوض نمی‌کرد، همیشه شوهرش را با نام کوچک صدا می‌زد و می‌گفت «عوضش کن»، جلوی همه، بدون هیچ خجالت و محافظه کاری‌ای. یا هروقت خانه‌شان مهمان بودیم عمه می‌نشست کنار ما و شوهر و بچه‌هایش پذیرایی می‌کردند. شنیده‌ام که همیشه از پدربزرگ ناراحت و شاکی بوده که چرا مثل دو برادر کوچک‌ترش او را برای تحصیل به خارج نفرستاده‌اند.

کلا زنان خانواده پدری ـ یا حداقل همین‌ها که می شناسم ـ آدم‌هایی هستند که نظرشان را در جمع‌ها بیان می‌کنند و از مردها خجالت نمی‌کشند. مادربزرگ من که الان هشتاد و خرده‌ای سالش است و تحصیلاتی ندارد آن قدر آگاه و مطلع در مورد مسائل سیاسی نظر می‌دهد که متعجب می‌شوی و بعد از مرگ پدربزرگ سال‌ها است که نقش بزرگ خانواده را مقتدارنه ایفا کرده و بچه‌هایش را مدیریت کرده است.

اما آیا همه این‌ها نشان می‌دهد که خانواده پدری من مردسالار نیست؟ یا کمتر مردسالار است؟ یا عمه‌هایم مدافع برابری حقوق زنان و مردان‌‌اند؟ یا عمه کوچیکه چون ازدواج نکرده و از لحاظ مالی مستقل است و  کلاس کاراته می‌رود یک فمنیست تمام عیار است و خودش خبر ندارد؟

متاسفانه هیچ کدام از این‌ها نیست. مادربزرگ و عمه‌ها آشکارا بین فرزندهای پسر و دخترشان تفاوت قائل می‌شوند. معتقدند که تمام پسرهای فامیل که ازدواج کرده‌اند «حَیف» شده‌اند چون ظاهرا هیچ دختری لیاقت‌شان را ندارد این حرف را خیلی راحت جلوی عروس‌ها می‌زنند. کلا با عروس‌ها رابطه پیچیده ای دارند که هیچ شباهتی به دفاع از حقوق هم‌جنس و باقی بحث‌ها ندارد. بعدها که کاندیوتی خواندم و با اصطلاح « چانه‌زنی » با مردسالاری آشنا شدم همه این رفتارها خیلی برایم قابل درک شد. این‌که رفتارها و برخوردهای‌شان را باید در همان کانتکست جامعه و فرهنگ مردسالار فهمید اما باید به شرایط اقتصادی ـ اجتماعی و مذهبی هم نگاه کرد که زندگی زنانی مثل عمه‌ها و مادر بزرگ من را تحت تاثیر قرار داده است.

برای من فمنیسم فهمیدن همین پیچیدگی‌ها در زندگی زنان است. درک نابرابری‌ها و تبعیض‌ها و درک شیوه‌های چانه‌زنی‌ زنان و کارکردی که در زندگی برای‌شان دارد. فمنیسم قطعا یک نگاه از بالا به پایین نیست، نگاه «روشنفکری» که نابرابری‌ها و تبعیض‌های جنسیتی را می‌بیند در مقابل زنانی ناآگاه و «عامی» که خود شرایط نابرابر را بازتولید می‌کنند. فمنیست بودن ربطی به این ندارد که یک زن تا چه حد کارهایی «مردانه» در زندگی‌اش می‌کند، به نظرم این ساده‌انگارانه‌ترین و بی‌ربط‌ترین تعریفی است که می‌توان داد. فمنیست بودن خودآگاه بودن است، خودآگاه بودنی انتقادی که با آن که به سیطره و گستردگی تفکر مردسالار آگاه است و خود را از نفوذ آن مصون نمی‌یابد اما نابرابری و بی‌عدالتی جنسیت‌محور را می‌شناسد، مردسالاری را به پرسش می‌گیرد و آن را از موضع «طبیعی» و «نرمال» فرود می‌آورد و راه را برای کوشش برای برابری و بهبود شرایط مردان و زنانی که از نابرابری رنج می‌برند باز می‌کند. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر